اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اول..... که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم٬که در همسایه ی صد ها گرسنه
چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم یکی عریان و لرزان٬ دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم
|
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم،
نه طاعت ميپذيرفتم ٬نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده٬
پاره پاره در كف زاهد نمايان سجده صد نامه ميكردم
|
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم، به عرش كبريايي با همه صبر خدايي
تا كه ميديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده ، خواري ميفروشد٬
گردش اين چرخ را وارونه بيصبرانه ميكردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم ، كه ميديدم مشوش عارف و عامي
ز برق فتنه اين علم عالمسوز مردمكش ، به جز انديشة عشق و وفا ....،
معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه ميكردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشّاق
سرا پای وجود بینوا معشوق را پروانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشت کاریهای این مخلوق را دارد
وگر نه من به جای او چو بودم یک نفس
کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
معینی کرمانشاهی
خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو
و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم
سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردي
تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي
وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد
و بعد از آن در آغوش رقيبي مست و بي پروا
تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي
که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم
ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست
بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم
و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک
خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را
و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم
تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را
وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد
به آن درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ
انگور آویزان.

مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست
که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به
جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن
بیاموز.من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت
به نوعی.تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم
و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی
همه درخواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می
دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن
نمیبیند.و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر
غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه
از این
میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از
دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و
من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد
و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای
عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که
برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
دست مريزاد به عشق!
گرچه توفان شد و بيواهمه پركند مرا
و در اين غربت دور از همه افكند مرا
آفرين بر نفسش! دست مريزاد به عشق!
كه چنين كرد به چشمان تو پابند مرا
بيخبر آمد و كرد از همه جا بيخبرم
از تو و نام تو و ياد تو آكند مرا
تن سرمازدهام باغ شد و فروردين
تا به لبخند تو پيوند زد اسفند مرا
جادهها در شب تاريك به راه افتادند
تا به روزي كه تو باشي برسانند مرا
تا به روزي كه... شب و جاده و آواز چهقدر؟
ميكشد عشق به دنبال تو تا چند مرا؟
فاطمه سالاروند
اي به بالا چون صنوبر،اي به رخ چون "م" و"ه"
عنبرافشان زلف داري،لب چو "ش" و"ك" و"ر"
تا به گرد عارضت جانا دميده "خ" و " ط "
مستمندم ، دردمندم ، تن گرفته " ت " و " ب "
"ت" و " ب " آمد به جانم اي صنم از عشق تو
داروي دردم تو داري در ميان " ل " و " ب "
" ل" و " ب " بر "ل" و "ب" بنهاده باشد تا سحر
" م " و "ي"در پيش باشد،بسته باشد " د" و "ر"
عاشقم بر آن جمال مهوش و زيباي تو
چون زليخا بر جمال "ي" و "و" و "س" و"ف"
هر كه نتواند ببيند عشق ما را اينچنين
بر دلش باشد هزاران "خ" و "ن" و "ج" و"ر"
شاعران بسيار گفتند شعرهاي با نمك
كس نگفته شعر مثل "س" و "ع" و "د" و "ي"
سعدی
سلام این شعر یه مقدار طولانیه اما خیلی قشنگه پس لطفا با حوصله بخونید
درون معبد هستي
بشر، در گوشه ي محراب خواهش هاي جان افروز
نشسته در پس سجاده ي صد نقش حسرت هاي هستي سوز
به دستش خوشه ي پر بار تسبيح تمناهاي رنگارنگ
نگاهي مي كند سوي خدا – از آرزو لبريز-
به زاري از ته دل يك « دلم مي خواست» مي گويد.
شب و روزش « دريغ ِ» رفته و « اي كاش ِ» آينده ست
من امشب هفت شهر آرزو هايم چراغان است!
زمين و آسمانم نور باران است!
كبوترهاي رنگين بال خواهش ها
بهشت پر گل انديشه ام را زير پا دارند
صفاي معبد هستي تماشايي ست:
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه مي ريزد
جهان در خواب،
تنها من، در اين معبد، در اين محراب:
دلم مي خواست: بند از پاي جانم باز مي كردند
كه من تا روي بام ابرها پرواز مي كردم
از آنجا با كمند كهكشان، تا آستان عرش مي رفتم
در آن درگاه، درد خويش را فرياد مي كردم!
كه كاخ صد ستون كبريا لرزد!
مگر يك شب ، از اين شبهاي بي فرجام
ز يك فرياد بي هنگام
- به روي پرنيان آسمانها – خواب در چشم خدا لرزد!
دلم مي خواست: دنيا رنگ ديگر بود
خدا با بنده هايش مهربان تر بود
از اين بيچاره مردم ياد مي فرمود!
دلم مي خواست: زنجيري گران از بارگاه خويش مي آويخت
كه مظلومان، خدا را پاي آن زنجير
ز درد خويش آگاه مي كردند
چه شيرين است:وقتي بي گناهي داد خود را
از خداي خويش مي گيرد.
چه شيرين است، اما من ،
دلم مي خواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردم را نمي بستند و
زنجير خدا را بر نمي چيدند!
دلم مي خواست دنيا خانه ي مهر و محبت بود
دلم مي خواست : مردم با همه احوال با هم آشتي بودند
طمع در مال يكديگر نمي كردند
كمر بر قتل يكديگر نمي بستند
مراد خويش را در نامرادي هاي يكديگر نمي جستند
از اين خون ريـــختن ها ، فتنه ها ، پرهيز مي كردند
. . .
چه شيرين است وقتي سينه ها از مهر آكنده ست
چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي
در آسمان دهر تابنده ست
چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نیرنگ است
دلم مي خواست: دست مرگ را از دامن اميد ما كوتاه مي كردند
در اين دنياي بي آغاز و بي پايان
در اين صحرا، كه جز گرد و غبار از ما نمي ماند
خدا ، زين تلخ كامي هاي بي هنگام بس مي كرد!
نمي گويم پرستوي زمان را در قفس مي كرد
نمي گويم به هر كس بخت و عمر جاودان مي داد
نمي گويم به هر كس عيش و نوش رايگان مي داد
همين ده روز هستي را امان مي داد!!
دلش را ناله ي تلخ سيه روزان تكان مي داد!!
دلم مي خواست : عشقم را نمي كشتند
صفاي آرزويم را- كه چون خورشيد تابان بود- مي ديدند
چنين از شاخسار هستي ام آسان نمي چيدند
گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي كردند
به باد نامرادي ها نمي دادند
به صد ياري نمي خواندند
به صد خواري نمي راندند
چنين تنها ، به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند
دلم مي خواست: يك بار دگر او را كنار خويش مي ديدم
به یاد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم
دلم يكبار ديگر همچو ديدار نخستين
پيش پايش دست و پا مي زد
شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو مي كرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو ميكرد
دلم مي خواست: دست عشق – چون روز نخستين-
هستي ام را زير و رو مي كرد!
دلم مي خواست: سقف معبد هستي فرو مي ريخت
پليدي ها و زشتي ها به زير خاك مي ماندند
بهاري جاودان آغوش وا مي كرد
جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا مي كرد!
بهشت عشق مي خنديد
به روي آسمان آبي آرام
پرستوهاي مهر و دوستي پرواز مي كردند
به روي بام ها ناقوس آزادي صدا مي كرد . . .
مگو : « اين آرزو خام است!»
مگو: « روح بشر همواره سرگردان و ناكام است»
اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد
وگر اين آسمان در هم نمي ريزد
بيا تا ما : « فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم»
به شادي: « گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم!»
فریدون مشیری
سلام
بالاخره نتایج اعلام شد و من در آزمون کارشناسی ارشد در رشته
سلولی مولکولی-روزانه دانشگاه شیراز قبول شدم
گل من قلبت را به خداوند سپار
آن همه تلخي و غم
اين همه شادي و ايمانت را . . .
گاهي از عشق گذر كن و دلت را بسپار
به خداوندي كه
خوب مي داند گل من
سهم تو از دل چيست!
گاه دلتنگ شوي
گاه بي حوصله و سخت و غريب!
و زماني را هم
غرق شادي و پر از خنده و عشق. . .
همه را اي گل ناز به خداوند سپار
خاطرت جمع عزيز
كه عدالت صفت مطلق اوست
گل نازم اينبار
چشم دل را وا كن
دست رد بر دل هر غصه بزن
حرفهايت را گرم و آرام و بلند ، به خداوند بگو
عشق را تجربه كن
حرف نو را اينبار
از لب شاد چكاوك بشنو
قطره آبي بچكان بر كوير دل و بر باير اين عاطفه ها
گل من در اين سال كه پر از روز و شب است
و پر از خاطره هايي تازه
چشم دل را نو كن
و شبيه شب و شبنم غرق موسيقي باش
لحظه ها مي گذرند تند و بي فاصله از هم. . .
مثل آن لحظه كه ديروز شد و
مثل آن روز كه انگار گلم
هرگز از ره نرسيد
آري اي خوب قشنگ
زندگي آمدن و رفتن نيست
خاطره ها هستند گاه شيرين و گهي تلخ و غريب
بهتر آن است كه در روز جديد
فكر را نو بكنيم
عشق را سر بكشيم
و دل تار غمين را
بنشانيم سر سفره نور
خانه اش را بتكانيم و سپس
هر در و پنجره را سوي چشمان خدا وا بكنيم
روز نو آمده است
و بهار هم امسال مثل هر سال از آغوش خدا مي رويد
كاش اينبار گلم
با دل گرم زمين عهد ببنديم دگر
قدر بودن ها را خوبتر مي دانيم. . .
و خدا را هر روز از نگاه همگان مي خوانيم
فاصله بسيار است بين خوبي و بدي. . . مي دانم!
ولي اي ماه قشنگ
آن چه در ما جاري است، اين همه فاصله نيست
چشمه ي گرم وصال است و عبور
زندگي مي گذرد . . . تند و آسان و سبك
عاشق هم باشيم، عاشق بودن هم. . .
عاشق ماندن هم ، عاشق شادي و هر غصه هم . . .
روز نو هر روز است
فكر را،
نو بكنيم. . .
. . . عشق را سر بكشيم
زندگي مي گذرد. . . ! تند و آسان و سبك !!!
مهین رضوانی فرد
بيا كه بىتو نه سحر را لطافتى است و نه صبح را صداقتى؛ كه سحر به شبنم لطف تو بيدار مىشود و
صبح به سلام تو از جا بر مىخيزد.
بيا كه بىتو آينهها، زنگار غربت گرفتهاند و قطار آشنايىها، فرياد غريبى مىكشد، هيچ كس حريم
اطلسىها را پاس نمىدارد و بر داغ لالهها مرهم نمىگذارد. بيا كه بىتو قنوت شاخهها، اجابتى جز
غروب تلخ خزان ندارد.
بيا كه بىتو كدام دست مهر، سرشك غم از ديدگان يتيمان بر مىگيرد؟ و كجاست آغوش مهربانى كه
دلهاى زخمى را به ضيافت ابريشمى بخواند.
بيا كه بىتو آسمان دلم اسير تيرگى هاست و هرگز ستاره اميد در برج اقبال، رحل خوش بختى
نمىافكند.
اى آبِ آب، رودخانهها عطش ديدار تو را دارند و در بستر انتظار به سوى درياى ظهور تو شتاباناند.
قامتى به استوارى كوه، دلى به بىكرانگى دريا، طراوتى به لطافت سبزينهها، سينهاى به فراخى
آسمانها و صميميتى به گرمى خورشيد بايد تا تو را خواند و كاروان دلها را به منزلگاه اميد كشاند. اين
همه را كه اندكى بيش نيست، از دل شكستهترين منتظران تاريخ دريغ مدار، كه ظهور تو اجابت دعاى ماست
چشم به راه
تو شکل قاصدک
شکل باد
شکل رفتنی
و راستش کمی شبیه این دل منی!
ولی تو با پرنده ها
چه زود جور می شوی!
تو بی هوا
تو بی خبر
چه دور دور می شوی!
آهای قاصدک من!
بیا که دیر کرده ای
بیا بیا فقط بگو
کجای آسمان عشق
دوباره گیر کرده ای!
عرفان نظرآهاری
خداوندا کسی در پشت پرچینی نگاهم کرد
نگاهم کرد و با افسون چشمش سر به راهم کرد
پریشان موی شب های زمستانم چه می گوید
که با لالای حزن انگیز پوچی ٬ غرق آهم کرد
نگاهم کرد و مکثی کرد و معنایی به چشمم داد و
بعد از آن برایم سفره ای از غم فراهم کرد
سفر٬ غربت٬ اسیری٬ در به در بودن٬ چه می گویم!
که تنها شوق ماندن در کنارش بی پناهم کرد!
محمد دارایی
و آنگاه که در این تاریکی سخاوتی می درخشد و به لطف نیتی پاک،
قلبی از اندوه و نفسی از شماره خارج می شود . آن هنگام تولدی
دیگر در پیش است و شادی و نشاطی وصف ناپذیر از شروع زندگی
دوباره . باشد که طنین فریاد این تولد ، سکوت بیماران نیازمند را
بشکافد و همصدایی من و تو در این میان آغازی باشد
بر پایان چشمان خیس
بر پایان نفسهای به شماره افتاده
و بر پایان قلبهای رنج دیده
پس ای هم وطن!، ای دوست!، ای هم درد!
دستت را در دست ما بگذار تا در زندگی هزاران فردی که در لیست انتظار پیوند عضو قرار
دارند تفاوت ایجاد نماییم. اگــر تـا بحــال کــارت اهـــداء عضــو پـر نکـرده ایـد، می تـوانیــد
" فـرم رضـایت از اهداء عضـو پس از مرگ"
را در این سایت www.iran-ehda.com پر کرده و کارت اهدا عضو دریافت نمایید.
خدایا گر تو درد عاشقی را می کشیدی
تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق و آفریدی
***
خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم
نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم
دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی
بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم
***
بگو هرگز سفر کردی؟سفر با چشم ترکردی؟
کسی را بدرقه بااشک٬ تو خون جگر کردی؟
ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی؟
گل امیدتو پر پر به خاک رهگذر کردی؟
برگرفته از وبلاگ عشوه عشق
http://daftare-del.blogfa.com
همیشه وقت سفر شیشه میشود سنگم
دلم گرفته خدایا ، چقدر دلتنگم
تمام جاده نگاهش به ردپای من است
منی که اول راه هزار فرسنگم
و آسمان نگاهم ستاره می پوشد
شبی که با تب آغازعشق درجنگم
هنوز پنجره از ردپای من خالی است
اگرچه در غزل آشوب جاده می لنگم
قرار ما شب باران-شبی که می آیم-
همان شبی که بپیچد دوباره آهنگم؛
به گوش پنجره هایی که رو به دریایند
که منعکس شودعشق ازسکوت بیرنگم
من اشکهای خودم رابه دوش می گیرم
برای آنکه ببینی چقدر دلتنگم
«سید وحید سمنانی»
در اين زمانه هيچ كس خودش نيست كسي براي يك نفس خودش نيست همين دمي كه رفت و بازدم شد نفس- نفس ، نفس-نفس خودش نيست همين هوا كه عين عشق پاك است گره كه خورد با هوس خودش نيست خداي ما اگر كه در خود ماست كسي كه بي خداست، پس خودش نيست دلي كه گرد خويش مي زند تار ، اگر چه قدر يك مگس، خودش نيست مگس، به هر كجا، به جز مگس نيست ولي عقاب در قفس ، خودش نيست تو اي من ، اي عقاب بسته بالم اگر چه بر تو راه پيش و پس نيست
تو دست كم كمي شبيه خود باش
در اين جهان كه هيچ كس خودش نيست
تمام شد ، همين و بس :خودش نيست
( قيصر امين پور)
دل من دير زماني است كه مي پندارد:
" دوستي " نيز گلي است؛
مثل نيلوفر و ناز،
ساقه ي ترد و ظريفي دارد.
بي گمان سنگ دل است آنكه روا مي دارد
جان اين ساقه ي نازك را
-دانسته-
بيازارد؛
در زميني كه ضمير من و توست،
از نخستين ديدار،
هر سخن، هر رفتار،
دانه هايي است كه مي افشانيم؛
برگ و باري است كه مي رويانيم؛
آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است.
گر بدانگونه كه بايست به بار آيد،
زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد.
آنچنان با تو درآميزد آن روح لطيف،
كه تمناي وجودت همه او باشدو بس.
بي نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس.
زندگي گرميِ دلها ي بهم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است.
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،
عطر جان پرور عشق،
گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز،
دانه ها را بايد از نو كاشت.
آب و خورشيدو نسيمش را از مايه ي جان
خرج مي بايد كرد.
رنج مي بايد برد.
دوست مي بايد داشت!
با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان را
-مالامال از ياري ، غمخواري-
بسپاريم به هم
بسرائيم به آواز بلند:
-شادي روي تو!
اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه،
عطر افشان،
گلباران باد.
"فريدون مشيري"
می آیی
با خواهش این و آن
در پوشش آرزوهای دیگران
می روی
با هزار آرزوی گران
برای خود
نه برای دیگران!!
................................................
سلام دوستان عزیز
میخوام یه خبر خوب بهتون بدم !!!
امروز (۴/۳/۸۷) تولدم بود!!!!
من را به غیرعشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سر خوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه ها ی بدش اعتنا نکن ....
برگزیده از وبلاگ : آشیانه ای برای عشق
http://www.rooderavan.persianblog.ir
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود
هی کار دست من بدهد چشم های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود
با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان
حس می کنم که قافیه هایم عوض شود
جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر
با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود
سهراب ِ شعرهای من از دست می رود
حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود
قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز
در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود
حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ
انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد
تن داده ام به این که بسوزم در آتشت
حالا بهشت هم به جهنم نمی رسد
با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
برگزیده از وبلاگ : گنجشکها تابوت نمی خواهند
http://www.foroodgah.blogfa.com
من باید چه کار کنم تا تو به باور برسی
دردم و به کی بگم ای که برایم نفسی
نتونستم که بفهمم واسه چی دلواپسی
تو خیال نکن که جای تو رو میگیره کسی
رفتی ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت خانه دقمرگم کرد
وابستگیم را به تو باور کردم
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
آنچه کردی تو به من٬هیچ ستمکار نکرد
گر٬ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ٬ آزار مکش از پی آزردن من
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
دیده آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
من اینجا بس دلم تنگ است و
هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟؟
شمع مي سوزد و پروانه به دورش
نگران٬ ما ٬ كه مي سوزيم و پروانه نداريم ٬ چه كنيم؟
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
به خما ر زلف تو خدا خورده قسم
صبر کن زلف تو نخجیر شود بعد برو
باش با اشک رخت آینه را پاک نما
نکند آینه دلگیر شود ٬ بعد برو
عشق ، آینه لیخند مرا می شکند
صبر کن عشق تو تکفیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند ترا می گرید
خنده کن عشق نمکگیر شود بعد برو
دشمن ودوست به من دشنه زدندو رفتند
صبر کن قبضه به شمشیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن !
صبر کن قافیه تعبیر شود بعد برو
آسمان را بنگر، كه هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي خندد!
يا زميني را كه دلش
از سردي شب هاي خزان
نه شكست و نه گرفت!
بلكه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از اميد كشيد
و در آغاز بهار، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت،
تا بگويد كه هنوز، پر امنيت احساس خداست!
ماه من، غصه چرا؟!
تو مرا داري و من
هر شب و روز،
آرزويم همه خوشبختي توست!
ماه من!
دل به غم دادن و از ياد سخن ها گفتن
كار آنهايي نيست، كه خدا را دارند...
ماه من!
غم واندوه، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و
شكست،
با نگاهت به خدا، چتر شادي وا كن
و بگو با دل خود، كه خدا هست، خدا هست!
او هماني است كه در تارترين لحظه شب،
راه نوراني اميد نشانم مي داد...
او هماني است كه هر لحظه دلش مي خواهد،
همه زندگي ام، غرق شادي باشد...
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معني خوشبختي،
بودن اندوه است...!
اين همه غصه و غم، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يك باغند
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر
پشت هر كوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا!
و در آن باز كسي مي خواند
كه خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟!
هفت قدم تا او
بوته خاطر آن يار، گلی خواهد کرد
يک نفر باز تو را خواهد خواند
و تو خواهی فهميد، که به آغاز سفر نزديکی . . .
کوله بارت بردار
دست تنهايی خود را، تو بگير
و از آينه بپرس
برگ روشن خورشيد کجاست؟
تو به اميد و پر از شوق وصال
به بلندای پر از جذبه آن قله سفر خواهی کرد
لب آن برکه نور
مهربانی در راه
کوزه روشن نوری در دست
به تو خواهد خنديد
و تو احساس عجيبی داری
عاشق هجرت از خود و رسيدن به بلندی وصال
گوش بسپار به آواز خدا
آشنايی که به آرامش آن برکه نور
و رهاگشتن ازخويش، تورامی خواند
با سلامی زيبا
جرعه ای نور، تو را می خواهد
و تو سيراب، ازآن خواهی شد
اوج پر جذبه و تنها و بلند
که دل تنگ تو را می خواهد
دست دردست يقين، تانوک قله،تو را می خواند
يک قدم مانده به اوج
ازپس قله کوه،پرتو روشن خورشيد،تو را خواهد يافت
و تو شيدا و صبور، غرق در حيرت زيبايی او خواهی شد
و سراسيمه به ره توشه نظر خواهی کرد
کوله بارت خالی است
همچو ديدار يخی با خورشيد
چکه، چکه، تو در آن قله فرو خواهی شد
شوق وصلی که از آن پنجره آغاز شده است
آسمان وقف نگاهت گل من
مانده ام چشم براهت گل من
هر کجا هستی و باشی گویم
که خدا پشت و پناهت گل من
می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه؟از من چی می خواد؟
اون به من٬ یا من به اون خیره شدم؟
باورم نمی شه هر چی می بینم
چشمامو یه لحظه روهم می ذارم
به خودم میگم که این٬ صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم ٬ دستم میگه
منو توی آینه نشون می ده
میگه این توئی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت ٬ تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده بجا
آینه می گه تو همونی که یه روز
خواستی خورشیدو با دستت بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشکنه ٬ هزار تیکه می شه
اما باز تو هر تیکه اش عکس منه
عکسا با دهن کجی بهم می گن
چشم امیدو ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY